زهرا .ش
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ زهرا .ش
آرشیو وبلاگ
      به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ()
  نویسنده: زهرا .ش - سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٥

"زیاد یاد تو می افتادم.....مدام می گفتیم یا زهرا!"

 

 

 

چقدربین نمازم تو را دعا کردم

چقدر بغضم را مثل نامه تا کردم

چه چیزها نشنیدم,فقط دعا کردم

خلاصه اینکه بماند,چه نذرها کردم

که باز برگردی دوباره خنده کنی

دلی که باخته ام را خودت برنده کنی

 

مرتضی عابدپورلنگرودی

  نظرات ()
  نویسنده: زهرا .ش - دوشنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩٥

  نظرات ()
  نویسنده: زهرا .ش - دوشنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩٥

مثل همان روز هایی که توی میدان تره بار یک لحظه دستم را ول می کردی و گم می شدم،حالا هم راه گم کرده ام.چقدر بلند گریه کنم؟چقدر بلند جیغ بزنم؟که صدایم بلند تر از صدای شلیک گلوله ها و خمپاره ها به گوشت برسد،تمام فاصله بینمان را بدوی،بیایی دستم را بگیری و حتی به رویم هم نیاوری که چقدر سر به هوام؛ که دستم را ول می کنی و به آنی گم می شوم.

..................................................................

راه گم کرده ام و برگشته ام اینجا،نه اینکه این خرابه دیگر خانه شود برایم.راه گم کرده ام......آدم وقتی تنهاست سریعتر گم می شود...........

 

حالا هر چشم نامحرمی می خواهد ببیند،ببیند.بردارند کپی کنند برای همدیگر بفرستند،قضاوتمان کنند،تهمت بزنند......دلمان را که بشکنند تازه می شود محل حضور خدا.

  نظرات ()
  نویسنده: زهرا .ش - یکشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٥

حالا می فهمم,حالا که بزرگ شده ام و گوگل مپ دستم هست

حالا بلدم اسم شهرها را سرچ کنم,ببینم چه آب و هوایی دارند,چقدر دورند?

آن موقع ها که نمی فهمیدم!

آن موقع ها که نمی شد مثل هر شب این سی و دو شب شهر محل اقامتش را سرچ کنم ببینم امروز که گذشت چقدر گرمش شد?کی نماز صبحش را خواند?کی شب سیاه روی سرش سایه انداخت?

 

  نظرات ()
  نویسنده: زهرا .ش - یکشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٥

سندباد عزیزم

چقدر احساس گناه می کنم

اینهمه مدت اینجا نیامدم و برای وبلاگت هم کامنتی نگذاشتم (با تبلت نمی توانم عزیزم!)

وگرنه از خدایم بود آنجا که حقایق هری پاتری جدیدت را نوشتی بگویم که شروع کرده ام زبان اصلی اش را خواندن به یاد آن روزهایی که دلم اینقدر تنگ نبود.

انگار آمده باشم به یک کشور غریب و زبانشان را بلد نباشم,نمی دانم چه بنویسم سندباد جان,اما ناب نوشته های تو,به سبکی هر قطره باران چنان به جانم می نشیند که انگار نوازش های مادرم!

عمق مهربانی ات را از بین اینهمه فاصله بخوبی احساس می کنم و در همین لحظه از ته دلم آرزو می کنم شاد و خرم باشی!

  نظرات ()
. نویسنده: زهرا .ش - جمعه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٥

.

  نظرات ()
مطالب اخیر سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٥ دوشنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩٥ دوشنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩٥ یکشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٥ یکشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٥ .
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب