بودنت هنوز مثل بارونه...مثل قدیما پاک و روونه

حس مشترک دلگیری غروب جمعه وادارمان می کند توی خانه نمانیم.

از شهر می زنیم بیرون و کنار رودخانه ای اطراق می کنیم و چند ساعتی به خنده و حرف و بیخیالی می گذرد.هوا تاریک می شود و برمی گردیم،

اما انگار فضای توی ماشین هنوز از قلمرو های جمعه است،مثل نسیم آرامی که هیچ وقت متوجهش نمی شوی و بیخبر تنت را خنک می کند،دلگیری می آید روی سینه مان  می نشیند....روی دل من و مامان

مامان شروع می کند از سالهای قبل حرف می زند

سالهایی که ما سه تا بچه مدرسه ای بودیم و این روزها،روزهای دوخت و دوز مانتوی مدرسه بود برای من و مریم بود

سالهایی که این روزها توی بازار بودیم و دلمان می خواست...می خواست....مثل امروز دلمان بزرگ نبود،کوچک بودیم،مثل امروز بزرگ نبودیم که درک کنیم مامان برای یک نفر از اعضای خانواده خودش ضامن شده و بعد از شش اخطار بی جواب به ضامن اول،کسر حقوق را کوبیده اند روی همان چندرغاز حقوق بازنشستگی او که بعد از سیزده ماه هنوز پاداش خدمتش را نگرفته،و این وظیفه ماست که درک کنیم و نخواهیم....آن موقع ها دلمان کوچک بود....و مادر هم هرگز عادت نداشت مثل بعضی از اطرافیانمان"ندارم ندارم" راه بیندازد و از وام ها و خرج هایش بگوید،همین حالا هم سکوت کرده،همین حالا هم عزت نفسش اجازه نق زدن و ناله کردن نمی دهد....مامان خیلی هم صبور و ساکت نیست،اما همیشه عزت نفس داشته و دارد

سالهایی که مامان می رفت سنگر درس می داد و ساعت یک و نیم می رسید خانه و من را که زودتر از او از مهد رسیده بودم و نشسته بودم روی سکوی مرمری جلوی خانه،بغل می کرد

سالهایی که بدو بدو می آمد خانه تا نهار را آماده کند و به حرف همکارانش هم گوش نمی داد که می گفتند باید شب قبل نهار را اماده کند،آخر مگر می شد کدبانویی با آن سلیقه و وسواس،حاضر بشود به شوهر و بچه هایش غذای شب مانده بدهد؟اصلا مگر خودش می تواند بوی مرغ مانده را تحمل کند؟باشد که این بدو بدو ها توانش را می گیرد ،بالاخره راهی هست که بین تمام عشق هایش توازن برقرار کند.

از آن سالهای قبل که حرف می زنیم،یعنی دلمان گرفته

/ 4 نظر / 36 بازدید
م

چرا دلگیری این که خیلی قشنگ بود . قربون همه مامانا . با همه مشکلاتشون این شکم بچه ها هیچ وقت یادشون نمیره هنوزم با این همه سنی که دارم مامانم فکر شکم منه مبادا غافل بشم کمبود ویتامین بگیرم:-)

م

آره اینو راست میگی وقتی فک میکنم میبینم زنهای نسل مادرامون حتی به یه دهم لیاقتشون هم نرسیده طفلی ها به خاطر خانواده همیشه از خودشون گذشتن کسی هم قدرشون رو نمیدونه

قالیچه پرنده

مادرها مادرها مادرها [گل][گل][گل]