تذکرة الاولیاء

     دو برادر بودند و مادری.هرشب یک برادر بخدمت مادر مشغول شدی و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود.آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود،برادر را گفت:"امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن."چنان کرد.آن شب به خدمت خداوند سر بسجده نهاد.در خواب دید که آوازی آمد که برادر تو را آمرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.او گفت:"آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر،مرا در کار او می کنید.گفتند:"زیرا که آنچه تو می کنی ما ار آن بی نیازیم ولیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت کند."

/ 3 نظر / 20 بازدید
زینب

سلام چطوریایی؟؟؟؟ان شاالله هممون قبل از اون که دیر بشه بفهمیم خدمت مادر از همه چیز مهمتره.